سه دانشمند برای به انجام رساندن کشفیات خود، بر روی جانواران قله کوه، از کوه بسیار سردی بالا می‌رفتند.
زمانی که به بالاترین ارتفاع کوه دست یافتند، یکی ار آنها مگسی را یافت، چیزی غیر ممکن برای چنین ارتفاعی با سرمایی که هیج مگسی قادر به زندگی در این مکان نمی‌باشد.
همزمان با آنالیز کردن مگس، یکی از آنها اشک می‌ریخت و از نزدیک حشره را بررسی می‌کرد.
دو نفر دیگر از او درباره دلیل اشک ریختنش سوال کردند، که او اینگونه جواب داد:

"این مگس بدنی پوشیده از کرک دارد که از بدنش محافظت می کند."
دو دانشمند دیگر گفتند :
"بله، بسیار جالب و حیرت انگیز است، اما، برای چه گریه می‌کنی؟"
که آن دانشمند اینگونه پاسخ داد:

"من همیشه گفنه‌ام که با وجود همه جنگ‌‎ها، گرسنگی‌ها، زلزله‌ها و چیزهای دیگری که در زمین اتفاق می‌افتند، خداوند، برای من وقتی ندارد."
با این وجود، اکنون می‌بینم که او(خداوند)، چگونه حمایتش را از بدن این حشره کوچک، فراموش نکرد و اگر اینگونه از مخلوقی به این کوچکی مراقبت می‌کند .... من چقدر بیشتر برایش ارزشمندم و چقدر بی انصاف بوده‌ام.