تبلیغات
Son Kral
سلام دوست من
یه وبلاگ راه انداختم و مطالب و لینک هایی توش می ذارم که احساس می کنم خوبه دم دست باشه و هر چند وقت یه بار یه نگاهی بهش بندازم
امیدوارم به درد تو هم بخوره
سعی می کنم هر روز به هدیه برات داشته باشم.
تو فکر یه بخش جدیدم برای لینک ها و اطلاعات درخواستی، تا چه پیش آید ...
آدرس ایمیل من: mbankdar@gmail.com

تخم مرغ، egg

چهارشنبه 12 مرداد 1390 01:18 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

When the egg breaks by an external power, a life ends
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می­شکند، یک زندگی به پایان می­رسد.

When the egg breaks by an internal power, a life begins
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل می­شکند، یک زندگی آغاز می­شود.

Great changes always begin with that internal power
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود!!!!


و اما دکتر شریعتی!!!!!!!!!!

چهارشنبه 25 خرداد 1390 02:40 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، بازاریابی، 

برای کشف اقیانوس‌های جدید باید شهامت ترک ساحل‌های آرام خود را داشت، این جهان، جهان تغییر است، نه تقدیر.

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگیم را یکی از اجدادم!

دیگر بس است! راهم را خود انتخاب خواهم کرد.

دکتر علی شریعتی


و اما چند نکته از مارک فیشر!!!!!!

دوشنبه 16 خرداد 1390 02:35 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست می‌دهند هرگز موفق نمی‌شوند.

زندگی دقیقاً به ما آن چیزی را می‌دهد که به دنبالش هستیم.

افرادی که از ریسک کردن می‌ترسند به جایی نمی‌رسند.


و اما شکسپیر!!!!!!!

سه شنبه 10 خرداد 1390 02:11 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، سلامت، عاشقانه ها، 

شکسپیر:

I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می‌دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی‌ات عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Before you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Before you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Before you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Before you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Before you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Before you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر


و اما مادر!!!!!!!!!!!!!!

سه شنبه 3 خرداد 1390 12:03 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، عاشقانه ها، 

پس از ۲۱ سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که ۱۹ سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .

مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست.

به او گفتم: به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تأمل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می‌رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی است، کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌روم و آنها خیلی تحت تأثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ماوقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم. هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت‌ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده‌ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی‌توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.


و اما بیل گیتس

دوشنبه 2 خرداد 1390 03:09 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

:Bill Gates
.If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake


بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


پنج توپ بازی زندگی از نظر برایان رابسون!!!!!

چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 03:23 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، سلامت، عاشقانه ها، 

سی ثانیه از فرصت زندگیتون رو بشینید به پای صحبت برایان رابسون برای باقی زندگیتون:

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپ‌ها از پلاستیک بوده و باقی شیشه‌ای هستند.

واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملاً شکسته و خرد می‌شوند.

آن چهار توپ شیشه‌ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ پلاستیکی همان کارتان است.

 كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمی‌گردد، خانواده‌ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمی‌شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی‌گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.


و اما شیوانا!!!!!

چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 01:08 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، سلامت، 

به  شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی‌اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است...

شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید و بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعت‌ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت...

مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه می‌کنی دوست قدیمی؟!!

شاگرد لبخند تلخی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درس‌های شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده‌اید تا به من چه بگویید؟!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو می‌دانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگرد مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده‌اید؟!!

شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست. درس امروز این است:

هرگز با خودت قهر مکن.

هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.

و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.

به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی‌اعتنا می‌شوی و هر نوع بی‌حرمتی به جسم و روح خودت را می‌پذیری.

همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده. تکرار می‌کنم:

خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر می‌کنی...

درس امروز من همین است.

شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده‌اش بازگشت...

چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی‌اش وارد مدرسه شده و سراغش را می‌گیرد.

شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است!

شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت:

اکنون که با خودت آشتی کرده‌ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.

به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند.

همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.

هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.

خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع می‌کنی.

درس امروزت همین است! 


تصمیم با تو است!!!!!

یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 05:23 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

باد می‌وزد...!

می‌توانی در مقابلش دیوار بسازی!!

می‌توانی آسیاب بادی هم بسازی!!!

تصمیم با تو است!!!!


کوه را از میان بردار!!!!!

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 04:19 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ‌ریزه‌ها کرد.


موسی مندلسون!!!

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 02:15 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

موسی مندلسون، فیلسوف آلمانی یهودی و پدربزرگ موسیقی‌دان برجسته فلیکس مندلسون، انسانی زشت و عجیب‌الخلقه بود. قدی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست‌داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می‌كرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می‌كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده‌ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:
 «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
 درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
 «اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»
 فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه‌ای بر خود لرزید.
 او سال‌های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.


خنده و شادی!!!!!

پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 12:41 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، عاشقانه ها، سلامت، 

خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی، آموخته‌ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می‌یابی!

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

کمی موسیقی گوش کن، برقص، بخند(حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن! همین لحظه را، اگر گریه کنی یا بخندی! بالاخره می‌گذرد، امتحان کن!

جای تأسف است! ما برای شاد بودن بهانه‌ای می‌خواهیم، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه‌ای نداریم

مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه


و اما هفت پند از مولانا!!!!

چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 01:01 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، عاشقانه ها، 

در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین ‏باش

در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش

در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش

در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش

خودت باش همانگونه که‏ مینمایی

شب، زمین، خورشید،‏ کوه، رود، دریا و انسان


چطور، بهتر زندگی کنم؟!!

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 01:45 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

چطور، بهتر زندگی کنم؟

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد، زمان حالت را بگذران،
و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای انداز،
شک‌هایت را باور نکن،
و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی!!


و اما انشتین!!!!!

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 07:20 ب.ظ
طبقه بندی:زندگی، مدیریت و شانس، 

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است!
نه به خاطر مردمان شرور!!
بلکه به خاطرکسانی که شرارت‌ها را می‌بینند و کاری در مورد آن انجام نمی‌دهند
!!!

انشتین


  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :